مصاحبه انجام شده در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳۰

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

موضوع تأسیس مدرسه‌ی دخترانه اسلامی، بر می‌گردد به سال‌های پیش از انقلاب، دورانی كه اولین فرزندم كه پسر بود، به سن هفت سالگی رسیده بود و باید به مدرسه می‌رفت.

آن روزها ما دل‌واپسی روزافزونی داشتیم كه ما را به تكاپو و جست‌وجو و دست دعا رو به آسمان بلند كردن واداشته بود تا سرانجام دست تقدیر ما را به مدرسه‌ی نیكان كشانید.

در دوران مدرسه‌ی فرزندم، طی سال‌های تحصیلی، بارها به جلسات سخنرانی حاج آقای علامهرحمت‌ الله علیه دعوت می‌شدیم. سخنرانی ایشان چون از سردرد و از سوزدل و بر مبنای قرآن و روایات معصومین ایراد می‌شد، بسیار تأثیرگذار و مثبت بود. هم‌زمان با آن، مدیر مدرسه مرحوم مغفور آقای بهشتی برای والدین جلسات مشابهی برگزار می‌كردند. در تمام این جلسات سعی بر این بود كه ما را به وظیفه‌ی سنگین و حساسی كه در برابر تعلیم و تربیت فرزندان‌مان بر عهده داریم، آشنا سازند و این كه این مهم تحقق نمی‌پذیرد جز با هم‌كاری متقابل، هم‌آهنگ و مستمر خانه و مدرسه.

به یاد دارم در آن روزگار دغدغه‌ی اصلی دیگری كه اذهان والدین را فرا گرفته و در جلسات مدرسه كرارا مطرح می‌شد، این پرسش بود كه: ما برای تربیت پسران‌مان به فكر افتاده‌ایم و بحمدالله مدرسه‌های مناسبی مثل علوی و نیكان را به وجود آورده‌ایم؛ اما برای دخترها چی؟ مگرنه این كه آن‌ها در جامعه نقش مهم و تأثیرگذار مادر و همسر را بر عهده دارند؟ و مگرنه این كه این پسرها فردا كه بزرگ می‌شوند، به همسرانی هم شأن نیاز دارند؟ پس چرا نباید به فكر بوده و كاری كنیم؟

این بحث آن‌قدر منطقی، عمیق و ریشه‌ای بود، كه سرانجام برای بزرگان مدرسه‌ی نیكان جا افتاد و از آن پس بود كه جلساتی مستمر به همین منظور با شركت علاقه‌مندان، در مدرسه تشكیل ‌شد.

كم‌كم كار رو به شكل‌گیری و نهایی شدن می‌رفت و پس از طی فراز و نشیب‌های زیادی سرانجام قرعه‌ی فال به نام این حقیر افتاد و قرار شد برای گرفتن مجوز به منظور تأسیس مدرسه‌ی دخترانه اقدام كنم.

ما هنوز دوران قبل از انقلاب را طی می‌كردیم. در یكی از شب‌ها مرحوم شهید سیدكاظم موسوی و مرحوم مغفور آقای بهشتی به اتفاق شهید حاجی طرخانی به منزل ما آمدند تا با همسرم موضوع را در میان گذاشته اولا دشواری‌ها و درگیری‌های كار را به ایشان تفهیم كنند و ثانیاً جنبه‌ی شرعی قضیه را هم رعایت كرده، رضایت ایشان را هم بگیرند.

درآن جلسه من پیشنهاد كردم كه خوب است این مدرسه را در جنوب شهر كه محرومیت بیش‌تر است، تأسیس كنیم و نام چند مركز خیریه در آن منطقه را ذكر كردم. شهید سیدكاظم موسویرحمت‌ الله علیه اظهار داشتند، چون موضوع كار ما، تعلیم و تربیت است، قضیه فرق می‌كند. این درست است كه درجنوب شهر نیاز زیاد است، امّا متأسفانه در آن‌جا علاوه بر فقر مادی، با فقر فرهنگی هم مواجه هستیم و این كار را مشكل می‌كند. لذا بهتر است شما كار را در میان اقشار بالاتر جامعه شروع كنید، منتهی بچه‌ها را با این نیت تربیت كنید و آن‌ها را این گونه به بار بنشانید كه روی‌كرد و آهنگ‌شان در زندگی، كمك و دست‌گیری از قشرهای ضعیف و محروم جامعه باشد. شما سعی كنید، كادر بپرورانید و نجات‌غریق‌هایی تربیت كنید كه در زندگی قصدشان این باشد كه مردم‌ را از غرقاب‌های فكری، فرهنگی و اجتماعی نجات دهند و آن‌ها را به گونه‌ای بار بیاورید كه در زندگی بار هدایت و رشد و كمال مردم را به دوش كشند.

همان شب این حرف در اعماق ذهن من نقش بست و فهمیدم آن‌چه در كار تعلیم و تربیت باید هدف اساسی من باشد، همین نكته است.

از فردای آن شب برای گرفتن مجوز مدرسه به اداره‌ی مربوطه در شمیران، راهنمایی شدم. پس از تشكیل پرونده، كار ما به بخش امنیتی اداره كشانده شد. متصدی آن‌جا، آقایی بود جا افتاده با موهای سفید كه پس از خواندن پرونده و دیدن سر و وضع ظاهری من گفت: خانم! من هم دختر دارم  و از درد شماها باخبرام؛ اگر در كار شما مشكلاتی تراشیدند، من دنبال كار را خواهم گرفت و نهایت سعی خودم را خواهم كرد.

بعد از اخذ مجوز، مشكل ما تهیه‌ی جا برای مدرسه بود. در این مورد حاج‌ محسن آقای كاشانی از مدرسه‌ی نیكان پیش‌قدم شدند و با تلاش‌های زیاد، محلی را برای مدرسه در خیابان دولت دست و پا كردند و پول شش ماه اجاره‌ی آن را هم در محضر از پیش پرداختند تا بعد آن ملك خریداری شود. وقتی از ایشان پرسیدم: پول اجاره را چه كسی داده است؟ ایشان اظهار داشتند: كسی داده كه شما را می‌شناسد و خواسته این كار خیر انجام شود.

اكنون وقت آن رسیده بود كه نامی برای مدرسه تعیین كنیم. اگر چه در آن زمان در كشور، انقلاب اسلامی رخ داده بود و شور مذهبی سراسر جامعه را فرا گرفته بود، لكن بر مبنای این استدلال كه كار تعلیم و تربیت، با كار تبلیغاتی پر شور و هیجان فرق دارد و اگر ما با اعمال و رفتار خود دعوت كننده به اسلام باشیم و بیش‌تر تلاش‌مان بر این باشد كه در عمل محتوای اسلامی به مدرسه بدهیم، مؤثرتر است تا نام مدرسه اسلامی باشد.  لذا نام طلوع برگزیده شد.

از آن پس بود كه برای راه‌اندازی و سروسامان دادن به امور مدرسه به اتفاق سركار خانم حریری كه از دوستان هم جلسه‌ای من بودند، وارد گود شدیم و بدین ترتیب مدرسه در شهریور ۵۸ با دو كلاس كار خود را شروع كرد.

خوب به روشنی پیدا بود كه ابتدای كار، ما چیزی بلد نبودیم. جلسات متعدد و مستمر با مدرسه‌ی نیكان و علوی و استفاده از بزرگواران آن مجموعه‌ها بود كه ما را از تجارب آن‌ها آگاه ساخت. گرچه ذكر نام همه‌ی آن‌ها میسور نیست، امّا برای نمونه باید گفت: تشویق‌ها و راهنمایی‌های حاج آقای علامهرحمت ‌الله علیه و كمك‌های

فكری و مدیریتی مرحوم مغفور آقای بهشتی و حاج آقای محمودی و به خصوص كمك‌های حاج آقای دوایی كه همیشه با رویی باز و با وقت‌گذاری كافی و دستی گره‌گشا با ما برخورد می‌كردند و هم‌چنین جلساتی كه با آقازاده‌های حاج آقای علامه، حاج حسین آقا كرباسچیان و حاج آقا مهدی كرباسچیان داشتیم كه همگی بسیار سازنده و پر فایده بودند و بهره‌ها به دست می‌آوردیم.

انصافا باید بگویم این بزرگواران همگی با صداقت، سخاوت، صمیمیت و رویی باز، آن‌چه را كه در تجربه و عمل به درستی آن رسیده بودند، خالصانه با ما درمیان می‌گذاشتند. از خداوند بزرگ می‌خواهیم بیش از پیش بر توفیقات‌شان بیفزاید و اجر و پاداش فراوان در دنیا و آخرت نصیب‌شان فرماید.

بر این منوال ۱۴ سال گذشت و در مسیر راه، شرایط جدیدی حادث شد و مصلحت بر آن قرار گرفت كه طلوع به دست بزرگوارانی، راهش را ادامه دهد و ما هم در خانه نشسته، به كار جمع‌آوری و تدوین تجربیات این ۱۴‌سال خود بپردازیم.

امّا دست تقدیر الهی این تدبیرها را برهم زد. عده‌ای از خیرین، صلاح را در این دیدند كه مدرسه‌ی دیگری تحت نام راه شایستگان یعنی راه ائمه‌ی اطهار تأسیس شود و با كلیه‌ی كادر مدرسه‌ی طلوع، كار خود را ادامه دهد.

از همان اوائل تأسیس جانب احتیاط رعایت شد و ملك مدرسه، از مسكونی به آموزشی تغییر كاربری داده شد.

راه شایستگان تا به امروز ۱۶ سال است كه از عمرش می‌گذرد و به ارایه‌ی خدمت در امر تعلیم و تربیت فرزندان عزیزمان مشغول می‌باشد. اما خدمتی كه همواره با ترس و هراس از این كه نكند مورد قبول و رضایت خداوند متعال قرار نگرفته باشد هم‌راه بوده است كه اگر چنین باشد، سراسر این خدمت‌ها پشیزی ارزش نخواهد داشت.

در عین حال باید بگوییم این نوع نگرش در كار، خوش‌بختانه دست‌آوردها و بركات فراوانی را برای ما به ثمر نشانده است.

اول این كه روحیه‌ی انتقاد از خود را پیوسته در ما زنده نگه داشته، به طوری كه شعار مشخص و رایج راه شایستگان كه در مدخل درب ورودی مؤسسه، به چشم می‌خورد، این جمله است: تفكر انتقادی و خلاق شما، مؤسسه را زنده نگاه می‌دارد.

دوم این كه باعث می‌شود از بعضی آفت‌ها دور بمانیم از آن جمله آفت خود كامل بینی و مبرا پنداری از هر عیب و نقص، خود را منزه انگاشتن و یك سر و گردن از دیگران بالاتر پنداشتن و مدارس دیگر را آلوده و معیوب دیدن و به غرور و خودبینی مبتلا شدن.

سوم این كه موجب شده است تا ما خود را همواره محتاج یادگیری از اساتید و صاحب‌نظران ببینیم و نیازمند آموختن تجارب و اندیشه ‌ورزی‌های مدارس و مردمان دیگر، چه در عرصه‌ی تاریخ و چه در پهنه‌ی جغرافیا.

و چهارم این كه پیوسته به درست یا غلط بودن كارهایمان، به انتخاب شكی علمی و موقتی مبادرت ورزیم تا از خطر از خود راضی بودن بركنار مانده، در كارهای‌مان به حالت ایستائی و درجا زدن، جمود و خمود، تحجر و سكون كشیده نشویم.

و بر اساس همین نگاه و نگرش بود كه در سال ۶۹ به منظور ارزیابی و پی بردن به درست یا غلط بودن كارهای مدرسه و مقایسه‌ی آن‌ها با كارهای تربیتی و آموزشی كشورهای پیش‌رفته‌ی غربی، با هزینه‌ی شخصی سفری به كشور انگلستان رفتم  و از مدارس متعدد آن دیار، بازدیدهائی به عمل آوردم كه گزارش مكتوب آن تحت عنوان سفرنامه‌ی تربیتی به مردم عزیز تقدیم شد.

اولین كسی كه به این عكس‌العمل نشان داد، شخص حاج آقای علامه بود. ایشان كار را مثبت ارزیابی كردند و بارها ما را مورد تشویق خود قرار می‌دادند و می‌فرمودند: ما در شوراهای مدیران خودمان سفرنامه‌ی شما را مورد بحث و بررسی قرار می‌دهیم. البته ما خودمان خوب می‌دانستیم كه چیزی در چنته نداریم و بضاعتی در كار نیست؛ اما آن مربی بزرگوار به دنبال این بود كه بهانه‌ای به دست آورد، تا ما را كه یك زن بودیم و كم‌توان، مورد تشویق قرار دهد تا در تحمل مسؤولیت‌ها و برخورد با دشواری‌های كار تعلیم و تربیت، دل‌گرم و استوار باقی بمانیم.

در موارد مشابه و كارهای دیگری هم كه ارائه می‌شد، ایشان بر همین سیاق عمل می‌كردند و خود را خریدار بازار بی‌رونق كارهای ما و امثال ما نشان می‌دادند تا نكند در كارمان دچار فقدان ‌انگیزه شویم. البته این را هم بگویم اگر ایرادی در كار می‌دیدند، تكلیف شرعی خود می‌دانستند كه به ما تذكر بدهند. ما هم برای فهم و دریافت مطالب، یا درست بودن و غلط بودن قضایا، با ایشان چك و چانه می‌زدیم و منتقدانه برخورد می‌كردیم. یاد دارم موقعی كه جزوه‌ی روش جدید قرآن آموزی به دست‌شان رسیده بود، اشكالاتی را بر ما وارد كردند و برای‌مان ارسال داشتند. وقتی پاسخ اشكالات را برای‌شان فرستادیم، قانع شدند و به هیچ وجه مجادله و منازعه‌ای در كار نبود. این‌جور جاها به هیچ وجه بزرگ‌تر و كوچك‌تر، عالم و عامی، روحانی و غیرروحانی برایشان مطرح نبود و ما در ایشان واقعاً مصداق ور به حق گفت، جدل با سخن حق نكنیم را به وضوح می‌دیدیم.

مواقعی پیش می‌آمد كه كوه مشكلات، درگیری‌ها و ناهم‌خوانی‌ها، بر سر و روی‌مان ریخته بود و از همه دردناك‌تر، ناروائی‌هایی كه از طرف خودی‌ها و نزدیكانِ در كار، دیده می‌شد؛ به طوری كه می‌رفت حالت یأس و دل‌سردی بر وجودمان چیره شود. در چنین حالات جان‌كاه و توان‌فرسا، به طور غیر منتظره آقای علامه با تلفن‌های كوتاه و ضربتی خود، با خواندن یك آیه از قرآن و یا نقل یك روایت از ائمه‌ی اطهار كه اكثرا با موضوع مورد ابتلا تناسب و هم‌خوانی داشت، به ما روحیه‌ی تازه می‌بخشیدند و سبب می‌شدند تا در كار، احساس دل‌زندگی و توانمندی مضاعف بكنیم. روح‌شان شاد و راه‌شان پر رهرو باد.

سال گذشته نیز در راستای همان نگرش و روش و با هدف مقایسه و نقد و بررسی كارهای آموزشی ـ پرورشی خودمان، توفیقی دست داد و توانستیم به اتفاق مدیران مؤسسه دیداری از مدارس ژاپن داشته باشیم كه گزارش مشروح آن نیز به صورت سی‌دی ارائه شد. ولی این بار دیگر آن مرد خدا نبود تا معایب كار و تذكرات لازم را به ما گوش‌زد فرماید.

گاه كه پیش خود فكر می‌كنم و از خود می‌پرسم: چه شد كه از یك زندگی آرام و برخوردار از رفاه نسبی آن هم در اوج جوانی، به یك‌باره به وسط میدان پرتلاطم و آكنده از تنش و سرشار از مسؤولیت تعلیم و تربیت پرتاب شدم؟ به این جمع‌بندی می‌رسم كه این امر جز به تقدیر و خواست الهی نبوده و جز مسبب‌الاسباب كه وسائل را تا به امروز فراهم كرده، كس دیگری در كار نبوده است. امّا اگر بخواهیم موضوع را باز كرده و به ریز آن وارد بشویم و یك بیان عینی از قضیه داشته باشیم، باید ببینیم ماجرا از كجا شروع شد.

داستان از آن‌جا آغاز شد كه وقتی اولین فرزندم را برای تحصیل به مدرسه‌ی نیكان گذاشتیم، چون نسبت به چگونگی تربیت و پرورش او علاقه و نگرانی جدی داشتم و نمی‌خواستم فقط او را تحویل مدرسه داده، راحت شده و به دنبال كارهای روزانه‌ی خود بروم، بلكه می‌خواستم همواره به كار مدرسه و درس و مشق و فرآیند رشد و بالیدن او نظارت مسؤولانه داشته باشم، همین احساس مسؤولیت و علاقه‌مندی مرا به سمت شناخت و كسب معرفت و آموختن حتی از در و دیوار مدرسه سوق داد و به آن جا كشیده شد كه رفته رفته و به تدریج در وسط صحنه و قبول مسؤولیت قرار گرفتم وگرنه من كسی نبودم و نیستم، اما همیشه گفته‌ام كه ما خود را شاخ و برگی از مدرسه‌ی علوی و نیكان می‌دانیم، اگر قابل بوده باشیم.

آموزه‌ها، اعمال و رفتار، حركات و سكنات مرحوم علامه آن روحانی باتقوا و اهل علم و عمل، هنوز در ذهن ما و در جلسات هم‌كاران مدرسه طنین‌انداز است. هشدار ایشان این بود كه در تعلیم و تربیت بچه‌ها و پرداختن به امر خطیر انسان‌سازی، سعی كنید كارتان را فقط برای خدا و منطبق با قوانین و دستورات او انجام دهید و در این مسیر صرفا فرمان‌بردار او باشید نه به خاطر رسیدن به مقام یا ثروت و زرق و برق‌های دنیا. به نظر ایشان در زیر این آسمان كاری باعظمت‌تر از انسان‌سازی براساس كتاب خدا و عترت، نداریم. می‌گفتند: درست است كه كار و هدف اصلی ما این است كه انسان‌پروری كنیم، اما مبادا دچار غفلت بشویم و آن را با چیز دیگری اشتباه بگیریم. در این موضوع مدیران مدرسه مسؤولیت بزرگ و حساسی بر عهده دارند. مدیران به عنوان سكان‌داران، باید همیشه جهت حركت مدرسه به سمت هدف و غایت اصلی را گم نكنند و چهار چشمی مواظب باشند و نگذارند مدرسه و كار تعلیم و تربیت آن‌ها سمت و سوی دیگر و دست‌خوش جریانات روز قرار بگیرد و از هدف مقدس انسان پروری بر اساس قرآن و اهل‌بیت دور افتد. خدایش بیامرزد. این‌ها آخرین نصایح و سفارش‌هایی بود كه آن مرد ایمانی و دل‌سوز، در بستر بیماری در آخرین ملاقاتی كه با ایشان داشتم، ایراد فرمودند.

گاه كه به یاد حرف‌ها و نكته‌گویی‌های آن مرد خدا و استاد وارسته می‌افتم، به فكر فرو می‌روم و به خود نهیب می‌زنم و از خود سؤال می‌كنم: نكند ما راه را گم كرده‌ایم و فقط حركتی از خود بروز می‌دهیم، ولی سمت حركت به جلو را از دست داده‌ایم و از هدف اصلی در كار تعلیم و تربیت و انجام تكلیف الهی دور افتاده‌ایم؟ این درست است كه بچه‌ها باید حتماً به تحصیلات عالی راه پیدا كنند، به دانشگاه بروند و به دانش‌های تخصصی روز دست یابند، تا بتوانند احتیاجات جامعه و مردم‌شان را برآورده سازند؛ امّا نكند همه‌اش همین باشد و همه‌ی كارمان در همین خلاصه شده باشد؟ از خود می‌پرسم نكند روی‌كرد اصلی و عمده‌ی منِ مدیر و تمام همّ و غم روزانه كاری‌ام، به دست آوردن درصد قبولی بیش‌تر در كنكور و كسب نام و شهرت برای مدرسه‌ام و رسیدن به درآمدهای بالاتر و این‌جور چیزها باشد؟ نكند به قول آن مرحوم در كارم، كنكوری پروری به جای انسان پروری نشسته یا با آن اشتباه گرفته شده باشد؟

این‌ها بودند نصایح و سفارش‌هایی كه ایشان در بستر بیماری و در واپسین روزهای عمر پربركت‌شان به ما معلمین و مدیران داشتند. به نظر این حقیر آن‌ چه در تفكرات تربیتی این عالم ربانی، اصل و بنیاد را تشكیل می‌دهد، همین نكته است كه آن هم  جز از طریق اخلاص و دوری جستن از آن‌چه غیر خدائی است، تحقق پیدا نمی‌كند.
اگر مدارس ما موفقیتی به دست آورده‌اند، باید آن را مرهون زحمات بی‌دریغ معلمین و مدیرانی بدانند كه خالصانه و بدون ریا و ظاهرسازی، كارشان را فقط برای خدا و به عنوان عبادت و انجام تكلیف الهی و كسب رضایت او انجام می‌دهند، نه به خاطر مدرسه‌داری و هوا و هوس‌هایی این چنینی كه دیگران برایش سر و دست می‌شكنند و دین و ایمان خود را فدا می‌كنند. این بزرگواران با اعمال و رفتار بی‌ریا، خالصانه، بدون خودنمایی و فقط برای خدا، هم‌صدا با مرحوم علامه به ما می‌آموزند كه جوهره و روح قضیه به خصوص در كار پر مسؤولیت و حساس ما مربیان همین نكته است.