انجام شده در ۱۳۸۸/۶/۸

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

من حبیبی متولد ۱۳۲۸ مسؤول دبیرستان رضویه فارغ‌التحصیل دانشگاه تهران رشته‌ی فیزیك هستم. در آزمایشگاه فنی دانشگاه تهران تدریس داشتم. سال ۵۶ به جهت این كه كار در آن‌جا با روح من هم‌آهنگی نداشت، مرخصی بدون حقوق گرفتم و در دبیرستان علوی‌اسلامی مشغول تدریس فیزیك و دینی شدم. بعد از یك سال تصمیم گرفتم به آموزش و پرورش منتقل شوم. برای همه جای تعجب بود كه من از دانشگاه می‌خواهم بیایم دبیرستان. اگر الآن بخواهم تصمیم بگیرم، می‌روم مهد كودك! یعنی علاقه‌ام به بچّه‌ها این قدر است كه دوست دارم از پیش‌دبستانی شروع كنم. بعد از تلاش چند ماهه بالاخره شهید رجایی زیر نامه‌ی من نوشنتد كه از دانشگاه تهران منتقل بشوم به آموزش و پرورش. آمدم مدرسه‌ی دخترانه‌ی احسان در چیذر كه زیر نظر آقای حداد عادل، اخباری و جهرمی‌زاده اداره می‌شد. در آن‌ جا یك سال تدریس فیزیك داشتم.

بعد از من خواسته شد بیایم دبیرستان یمین كه نام قبلی‌اش فخریه بود. آقای جهرمی‌زاده مرا بردند منزل جناب آقای علامه. پذیرایی ایشان با كشمش و انجیر برای من خیلی جالب بود و از محل سكونت ایشان درس زیادی گرفتم. چه ‌قدر خوب و سنتی بود. پشت دری‌های سفید و قشنگ هنوز در خاطره‌ی من باقی مانده است. ایشان گفتند: چرا نمی‌خواهید مدیر بشوید؟ گفتم : سن من برای این كار كم است و این كه از مسؤولیت مادری با بچه‌هایم ممكن است كم بگذارم. ایشان ره‌نمودهایی دادند و گفتند: تمام این بچه‌ها دخترهای شما هستند و اگر هر كدام تربیت بشوند، در حقیقت یك فرزند شما تربیت شده و من مطمئنم شما از عهده‌ی این كار برمی‌آیید و این مسؤولیت هر چند فراز و نشیب‌های زیادی دارد ولی من مطمئن هستم كه روزی این كار به ثمر خواهد رسید. خلاصه ایشان با صحبت‌های خود عشقی به مدرسه و مقدس بودن آن در من ایجاد كردند و گفتند: هر لحظه كه در مدرسه راه می‌روید، عبادت حساب می‌شود. ایشان مدت ۲ ساعت در لزوم این كار با من صحبت كردند.

وقتی برگشتم، با مادرم مشورت كردم و چون ایشان به كار فرهنگی خیلی علاقه‌مند بودند، گفتند: قبول كن؛ من كمكت می‌كنم كه بتوانی هم وظیفه‌ی مادری‌ات را انجام بدهی و هم مدیریت دبیرستان را داشته باشی. من آمدم مدرسه‌ی توحید یك سال معاون بودم و سال ۵۸ مدیر شدم. الآن ۳۰ سال است كه مسؤولیت این دبیرستان را به عهده دارم و الحمدلله فارغ‌التحصیل‌های ما در مدارس و بیمارستان‌های مختلف مشغول هستند. فكر می‌كنم اگر قرار باشد كار دیگری را شروع كنم، دوباره همین راهی را كه رفتم می‌روم یعنی دوباره می‌آیم مدرسه؛ به جهت این‌ كه بچّه‌ها علاوه بر این ‌كه با تعالیم بلند اسلام، یك دختر خوب، یك همسر خوب و یك مادر خوب می‌شوند، در جامعه هم مؤثر خواهند بود. آن‌ها وقتی ما را می‌بینند، می‌گویند: آن‌چه ما از دین یاد گرفتیم، از مدرسه بود. حتّی بچه‌هایی كه خارج از ایران هستند، گاهی به من نامه می‌نویسند و می‌گویند: آن دعاهای عهد و زیارت عاشوراهایی كه در مدرسه خواندیم، گرچه در مدرسه شیطونی می‌كردیم و خوب گوش نمی‌دادیم ولی برای ما ملكه شده و همیشه با آن‌ها انس داریم.

من فكر می‌كنم تربیت دخترها در این برهه از زمان خیلی مهم است. اگر ما بتوانیم بچه‌ها را از خطراتی كه در این سن تهدیدشان می‌كند، حفظ كنیم و تعالیم اسلام را به آن‌ها آموزش بدهیم، می‌توانیم افراد خوبی را تحویل جامعه بدهیم. خانم زاغ در مدرسه‌ی علوی‌اسلامی معلم زیست بودند؛ بعد مدیریت مدرسه‌ی احسان را قبول كردند. من هم در آن سال دبیر بودم. ولی همه كار مدرسه را انجام می‌دادم. كارهای آزمایشگاه و كتابخانه را می كردم حتی جارو می‌زدم؛ چون عاشق مدرسه بودم و این باعث افتخارم است.

خانم نظری قبل از من مدیر دبیرستان یمین بودند و با زحمات ایشان آن مدرسه كه فعلا راه‌نمایی رضویه است، خریداری و از مدرسه‌ی فخریه جدا شد. ایشان در واقع استاد من بودند و مرا خیلی راهنمایی كردند.

هم‌چنین باید یاد كنم از استاد بزرگم خانم كاتوزیان معلم قرآن جلسات خانم‌ها در حسینیه‌ی ارشاد كه خود ایشان هم عاشق مدرسه بودند و مدرسه‌ای به نام دین و دانش داشتند. ایشان مرا با تعالیم اسلامی آشنا كردند و اگر كاری بكنم، ایشان در اجرش شریك هستند.

دخترهای آقای دكتر خسروی مدیر دبیرستان علوی در مدرسه‌ی یمین تحصیل می‌كردند و من مرتب از راه‌نمایی‌های ایشان استفاده می‌كردم. بعد كه پسرم را مدرسه‌ی علوی گذاشتم، از آقای دكتر محمدعلی فیاض‌بخش در راهنمایی و از آقای محمدحسین كرباسچیان در دبیرستان مشورت می‌گرفتم. بعد كه پسر دوم من دبستان نیكان رفت، سال‌ها از كمك‌های آقای دوایی استفاده كردم و بعدها كه بچه‌ها به دبیرستان نیكان رفتند، آقای كاشانی راه‌نمایی‌های خوبی برای من داشتند. من در مراسمی كه این مدارس داشتند، شركت می‌كردم و به كتاب‌خانه، نمازخانه و جاهای مختلف این مدارس سر می‌زدم و از كارهای تربیتی و آموزشی آن‌ها الهام می‌گرفتم.

دخترها از نظر روحی بسیار حساس هستند و زود تحت تأثیر قرار می‌گیرند. بهترین كار این است كه با آن‌ها دوست شد و كنار آن‌ها بود تا بتوان مسائل‌شان را حل كرد. در مقابل مشكلات اینترنت و رسانه‌ها مهم این است كه ما به بچه‌ها بینش بدهیم و بهترین درس، دعوت عملی است. من فكر می‌كنم اگر عمل مدیر، ناظم، معاون و معلم رنگ دین و تقوا داشته باشد، بچه‌ها خیلی خوب این رنگ را می‌گیرند و لازم نیست با گفتار به آن‌ها بگوییم. چند روز پیش مادر یكی از بچه‌ها آمده بود و می‌گفت: من شاگرد مدرسه‌ی یمین بودم و بعد از فارغ‌التحصیلی تصمیم گرفتم معلم بشوم؛ چون اولین روزی كه به مدرسه‌ی یمین آمده بودم، ناهار نیاورده بودم. در مدرسه‌های دیگر ظهر تعطیل می‌شدیم و می‌رفتیم خانه ناهار می‌خوردیم. به شما گفتم : گرسنه‌ام. شما با یك بشقاب نان و پنیر و انگور مرا پیدا كردید و گفتید: فعلا این را بخور تا برسی به خانه؛ فردا می‌توانی ناهار بیاوری و یا از ناهار مدرسه استفاده كنی. این كار شما برای من لذت‌بخش بود و فكر كردم من هم یك روز معلم بشوم و چنین كارهایی بكنم. می‌خواهم بگویم: دخترها ممكن است از یك نان و پنیر و انگور مسیر زندگی‌شان مشخص بشود. الحمدلله ایشان معلم دینی شده و راه معلمی را طی می‌كند.

بچه‌ها باید در محیط مدرسه درس عملی از مربیان بگیرند و در كنار آن با ائمهعلیهم‌ السلام آشنایی مختصر پیدا كنند. این باعث می‌شود در دلشان نهالی جوانه بزند كه بعدها بتوانند كارهای بزرگ‌تری انجام دهند.

پسرها را با دخترها مقایسه كردن كار درستی نیست. اگر دخترها خوب درس بخوانند و رشته‌های خوب بروند، خیلی خوب است؛ ولی این كه كدام رشته بروند مهم است. ما معمولا سعی می‌كنیم در طی چند جلسه قبل از كنكور، آن‌ها را با هدف زندگی كه حالا دكتر یا مهندس شدند می‌خواهند چه كار كنند آشنا كنیم و به رشته‌هایی كه برای‌شان مفید است سوق دهیم. ما بچه‌هایی داشتیم كه مهندس یا دكتر شدند ولی بعد متقاضی كار در مدرسه شدند. این‌ها را برای‌ آن‌ها مثال می‌زنیم یا می‌آوریم ببینند كه ایشان مهندس عمران است ولی آمده معلم هندسه شده یا پزشك است كه آمده زیست درس می‌دهد. دخترها چون بعدها می‌خواهند مسؤولیت مادری داشته باشند، ما در مدرسه رشته‌ی انسانی داریم. دخترها به این رشته‌ها خیلی علاقه‌‌مند هستند و موفقیت خیلی خوبی هم داشته‌اند. ما سعی می‌كنیم بعد از دانشگاه با فارغ‌التحصیل‌های مدرسه ارتباط داشته باشیم.

ما در درس‌های مختلف، مهارت‌های زندگی از جمله اهمیت خانواده را به بچه‌ها آموزش می‌دهیم. معلم اجتماعی اول و دینی سوم بیش از حد كتاب، بچه‌ها را با تقدس خانواده آشنا می‌كنند. ما سعی كردیم تابستان‌ها كلاس آشپزی و خیاطی بگذاریم تا اهمیت قضیه را بفهمانیم كه یك خانم در كنار كارهای دیگرش باید این هنرها را هم بلد باشد.

بعد از انقلاب مدرسه‌ی یمین دولتی و اسم آن توحید شد. دو سه سال نمونه‌ی مردمی بود. بعد به همت آقای میرمحمد صادقی مدرسه به جامعه‌ی تعلیمات اسلامی واگذار شد. زمینی بود كه از سی سال پیش وقف یك دبیرستان دخترانه شده بود. ایشان گفتند: اگر آن‌جا را بسازیم، آیا شما می‌آیید مدیریت كنید؟ ما كه دنبال جای بزرگتری می‌گشتیم، موافقت كردیم و ۶ ـ ۵ سال ساخت مدرسه طول كشید. واقف اسم رضویه را انتخاب كرده بود. بنابراین اسم مدرسه تغییر پیدا كرد و محل مدرسه‌ی قبلی، راهنمایی رضویه شد. البته ما به این اسم افتخار می‌كنیم و خود را از خادمین امام رضاعلیه‌السلام به حساب می‌آوریم و احساس می‌كنیم تحت توجهات آن حضرت هستیم. ما از سال ۷۸ به این‌جا آمدیم و مدرسه‌ی راهنمایی هم به جامعه‌ی تعلیمات اسلامی واگذار شد. ما دبستان نداریم ولی مهدكودك داریم. در مهدكودك سعی شده محیطی خیلی خوب و مناسب برای بچه‌ها آماده بشود.

این مدرسه سال ۴۳ تأسیس شده و از سال ۴۹ فارغ‌التحصیل داده است. الآن بچه‌های فارغ التحصیل‌‌های این مدرسه در این مدرسه تحصیل می‌كنند. من از سال ۵۸ ـ ۵۷ معاون بودم و بعد مدیر شدم.

ما مدرسه‌ی علوی چندبار برای مشاوره خدمت آقای خسروی رسیدیم و آقای علامه هم تشریف داشتند. آقای دوایی هم چون دو دخترشان مدرسه‌ی ما بودند، خیلی به من كمك كردند. من فكر می‌كنم اگر كار مدارس اسلامی به روز بشود و از نظر بچّه‌ها جالب باشد، بهتر می‌توانیم مسایل دینی را آموزش بدهیم. به این جهت در مدرسه معاون  IT درست كردیم كه بهینه استفاده كردن اینترنت را به بچه‌ها یاد بدهیم.

صبر و تحمل در برابر كارهای بچه‌ها خیلی در آن‌ها تأثیرگذار است. بچّه‌ای را تصمیم داشتیم از مدرسه بیرون كنیم. مادر او هم هم‌راهی كرد و توانستیم او را نگه داریم. او درسش تمام شد و رفت و چند سال بعد با ظاهری آراسته و پوشیده آمد مدرسه. الحمدلله ازدواج كرده بود و خانواده‌ی خوبی تشكیل داده بود. ما از صبری كه آن روز كردیم و این بچه را در محیط خود نگه داشتیم، خیلی خوشحال بودیم. ما باید دخترها را از خطرات حفظ و با تعالیم اسلامی آشنا كنیم تا در آینده زندگی خوبی داشته باشند.

من دخترم را چند سال پیش از دست دادم و فكر می‌كنم اگر برای این بچه‌ها كاری انجام ‌دهم، ثوابش برای او هم باشد.

ما سال آخر دبیرستان با مادرها صحبت می‌كنیم كه زمینه‌ی ازدواج بچه‌ها را قبل از دانشگاه فراهم كنند. چون به تجربه برای من ثابت شده كه در این صورت نسبت به آن‌هایی كه صبر می‌كنند تا وارد اجتماع بشوند و سخت‌گیرتر می‌شوند، زندگی‌ موفق‌تری دارند.

ما مراجعین بسیاری برای ازدواج داریم. افراد به ما زنگ می‌زنند و كسانی كه از نظر خانوادگی به هم می‌خورند، به یكدیگر معرفی می‌كنیم. معرف‌ ازدواج خیلی از فارغ‌التحصیل‌های مدرسه را خود ما بودیم. هم چنین ثواب‌ ازدواج را به بچه‌ها می‌گوییم؛ بالطبع وقتی خودشان بخواهند ازدواج كنند، می‌آیند مدرسه و از معلم‌هایی كه قبلاً راجع به ازدواج صحبت كرده بودند، مشورت می‌گیرند. خلاصه تا جایی كه بتوانیم در مسأله‌ی ازدواج به بچه‌ها كمك می‌كنیم.

من با معلم‌هایمان آن‌قدر دوست هستم كه حتی مسائل خانوادگی‌شان را با من مطرح می‌كنند و من به آن‌ها كمك می‌كنم. همیشه به آن‌ها توصیه می‌كنم. در كنار كار بیرون، خانواده را خوب اداره كنند. خود من از ساعت ۱۲ شب تازه كارهای منزل را انجام می‌دادم چون می‌خواستم از وظیفه‌ی مادری چیزی كم نگذارم و كنار بچه‌ها باشم و شام آن‌ها را بدهم.

من با این كه مدیر بودم، ۳ فرزندم را دو سال و خورده‌ای شیر دادم. در مدرسه هم محیطی فراهم كردم كه هم‌كاران بتوانند بچه‌های خودشان را هم‌راه بیاورند و شیر بدهند. حتی معلم ریاضی ما كه بچه‌های دوقلو داشت، فرصت نمی‌كرد در زنگ تفریح به هر دو برسد؛ او به آن‌ها فقط شیر می‌داد و وقتی می‌رفت كلاس، من خودم آن‌‌ها را عوض می‌كردم تا كار مدرسه جریان داشته باشد. خلاصه سعی می‌كردم معلم‌ها وظیفه‌ی مادری‌شان را انجام بدهند. خودشان می‌گویند: آن مهدكودكی كه در مدرسه ایجاد كردید كه ما با آرامش بچه‌هایمان را می‌آوردیم مدرسه و از شیر خودمان استفاده می‌كردند، كمك خیلی بزرگی به ما كرد. حتی برای معلم‌ها سبزی خرد كرده و امثال آن تهیه می‌كردیم تا وقتی می‌روند خانه، دچار مشكل نشوند.

خانم كاتوزیان شاگرد آقای شاه‌چراغی بودند و همیشه از ایشان یاد می‌كردند و می‌گفتند: آقای شاه‌چراغی خیلی به من كمك كردند. این خانم دبستان دین و دانش را در قلهك افتتاح كردند كه بعد از انقلاب دولتی شد و سه سال است به جامعه‌ی تعلیمات اسلامی برگشته و غیر انتفاعی شده. خانم كاتوزیان قرآن به ما یاد می‌دادند. درس قرآن ایشان خیلی تأثیرگذار بود و من عاشق جلسه‌ی ایشان بودم و ماه رمضان می‌رفتم حسینیه‌ی ارشاد و بعد از انقلاب كانون توحید. ایشان عملا به ما درس معلم شدن یاد می‌دادند. چند سال پیش فوت كردند. من همیشه به یاد ایشان هستم و از راهنمایی‌های ایشان استفاده می‌كنم. خانم حسابی هم یكی از معلم‌های من بودند. ایشان هم معلم قرآن بودند و جلسات قرآن داشتند و برای بچه‌ها در مدرسه‌‌های دخترانه جشن عبادت برگزار می‌كردند. من كلاس‌های قرآن ایشان را می‌رفتم. هم‌چنین در برنامه‌های خاصی كه در پرورشگاه‌ها برای دختران داشتند، من در كنار ایشان بودم. خانم حسابی هم حق بزرگی به گردن من دارند و ایشان با خانم حدادیان آشنا بودند.

من به خاطر رشته‌ی فیزیك به سمت معلمی آمدم و به این جهت به بچه‌ها می‌گویم: علوم پایه مثل فیزیك، شیمی و ریاضی برای دخترها مناسب‌تر است چون می‌توانند خدمت معلمی را با این رشته‌ها ادامه بدهند. اگر من مهندسی قبول شده بودم، مطمئناً به این راه كشیده نمی‌شدم. از خدا بخواهید رشته‌ای كه به نفعتان هست قبول بشوید و به زور نخواهید حتماً مهندسی یا پزشكی قبول شوید.

پدر من خیلی دوست داشتند ما درس بخوانیم. ما شش فرزند همه حداقل لیسانس شدیم. مادرم نیز نقش بزرگی در درس خواندن ما داشتند. روزهای آخر هر وقت پیش ایشان می‌رفتم، می‌گفتند: از مدرسه آمدی، مدرسه را به كی سپردی؟ یعنی تا لحظات آخر زندگی نگران مدرسه‌ی من بودند و همیشه می‌گفتند: اگر بتوانی مدرسه و بچّه‌ها را خوب بگردانی خدا هم كنار تو است. همسر من آقای جوادی از زمان درس خواندن به من كمك كردند و اگر كمك‌های ایشان در بچّه‌داری نبود، قطعاً من نمی‌توانستم در مدرسه مشغول بشوم. ایشان صبح‌ها ساعت ۶ غذاهای بچّه‌ها را آماده كرده بودند و در كارهای بچّه‌ها كمك ایشان بسیار مؤثر بود. الآن هم بعد از بازنشسته شدن در كار ثبت‌نام مدرسه با ما هم‌كاری دارند و من از ایشان ممنون هستم. اگر همسران ما كمك ما نبودند نمی‌توانستیم این راه طولانی را ادامه بدهیم.

برای خدمت فرهنگی انسان باید از خیلی چیز‌ها بگذرد؛ مثلاً من هیچ وقت مزه‌ی یك مهمانی یا بعدازظهر جایی رفتن را نچشیدم یا تابستان كه زمان راحتی معلم‌هاست، ما تا ساعت ۶ ـ ۵ بعدازظهر به جهت انتخاب شاگرد یا انتخاب معلم و برنامه‌ریزی طول سال مشغول هستیم. حتّی اگر در مسافرت‌ها من چیزی می‌دیدم، می‌گفتم: این برای مدرسه خوب است و آن را برای مدرسه می‌خریدم. من همه‌ی زندگی‌ام مدرسه بود، هر چند سعی می‌كردم با كمك همسرم از تربیت و رسیدگی به بچّه‌ها چیزی كم نگذارم.