مصاحبه انجام شده در: ۱۳۸۸/۶/۳۰

بسم الله الرحمن الرحیم

من زهرا زعفرانی مؤسس و مدیر مدرسه‌ی ستوده متولد ۱۳۳۹ هستم. ابتدا رشته‌ی پزشكی و بعد علوم تربیتی خواندم. سال ۱۳۷۱ با گروهی از خانم‌ها تصمیم گرفتیم جهت تربیت مذهبی دختر خانم‌ها یك فضای مذهبی ایجاد كنیم و از پایه‌ی اوّل دبستان شروع كردیم كه سال به سال بالا بیایند. بیشتر هدفمان تربیت مذهبی بود به دور از مسائلی كه باعث آزردگی روحی و زدگی آن‌ها از دین شود. خواستیم در یك فضای معتدل و آرام، بچه‌ها را عاشق دین بار بیاوریم.

با این هدف بدون این كه وابستگی به جایی داشته باشیم، مدرسه را تأسیس كردیم. البته از افراد زیادی استفاده كردیم و از مدارس خوب مشورت گرفتیم و ره‌نمودهای آن‌ها باعث رشد ما شد. اعتقادم این است كه در مسائل تربیتی باید با افرادی كه در این زمینه تجربیات و سابقه‌ی بیشتری از ما دارند و راه‌هایی را طی كرده‌اند، مشورت كنیم. ما از وجود افرادی مثل آقای دوایی، آقای خواجه پیری، حاج آقای كلاه‌دوز در مسائل تربیتی و آموزشی استفاده كردیم و مشاوره‌های زیادی با دكتر قندی، دكتر شاهسوند، دكتر تبریزی و دكتر عبدالعظیم كریمی در مسائل تربیتی و روان‌شناسی داشتیم. در زمینه‌های بسیار زیادی از علما استفاده كردیم؛ چون معتقد بودیم علما باید پرچم‌دار كار ما باشند. از وجود آقای فاطمی‌نیا، ‌آقای صدیقی، آقای رسولی محلاتی، آقای پیشوایی و آقای امجد بهره بردیم. الحمدلله توفیق حاصل شد تا پایان مقطع راهنمایی كارمان ادامه پیدا كرده و اگر خدا صلاح بداند، دبیرستان هم می‌زنیم.

من بیشتر آثار مرحوم علامه را مطالعه كرده‌ام و همایش‌های مربوط به ایشان را شركت كرده و خیلی استفاده بردم. قبلا هم از محضر آقای علامه در مدرسه‌ی علوی استفاده می‌كردم. زمانی كه اخوی من محصل آن‌جا بود، در سخنرانی‌های آقای علامه برای مادرها همراه مادرم می‌رفتم؛ چون منزل ما سرچشمه و به مدرسه‌ی علوی نزدیك بود و پدرم علاقه داشت ما در این نوع جلسات شركت كنیم. پسرعموهای من هم در مدرسه‌ی علوی درس می‌خواندند. خود من شاگرد مدرسه‌ی رفاه بودم كه بر اساس تفكرات اسلامی شهید بهشتی، شهید باهنر و شهید رجایی شكل گرفته بود. شهید رجایی مسؤول قسمت آقایان مدرسه‌ی رفاه بود. وقتی ساواك دبیرستان رفاه را بست، من دبیرستان شاه‌دخت در بهارستان می‌رفتم. بعدازظهرها هم‌كلاسی‌هایم را می‌آوردم خدمت شهید باهنر در مدرسه‌ی رفاه؛ با این كه مدرسه بسته بود ولی اتاق مدیریت در اختیار ایشان بود. ما آن جا جلسه می‌گذاشتیم و ایشان بسیار زحمت می‌كشیدند.

چون دختر آقای خواجه‌پیری، دختر حسین آقا كرباسچیان، دختر آقای عمرانی، دختر آقای بلوچ‌نژاد، دختر حاج حسن‌آقا و حاج رحیم آقا كلاه‌دوز در مدرسه‌ی ستوده تحصیل می‌كردند، ما از وجود این عزیزان استفاده می‌كردیم، مثلاً در زمینه‌ی علوم و آزمایشگاه از وجود آقای عمرانی، در مشاوره‌های آموزشی از وجود آقای بلوچ نژاد و در تربیت مذهبی از وجود آقای خواجه‌پیری بهره می‌گرفتیم. حاج رحیم آقای كلاه‌دوز از نظر مالی خالصانه به مدرسه كمك می‌كردند و اگر حمایت‌های مالی ایشان نبود، مدرسه‌ی ستوده پا نمی‌گرفت؛ چون ستوده از جایی تغذیه نمی‌شود و هر چه هست كمك‌های مردمی است و اولیا با محبّتی كه به مدرسه دارند، مدرسه را نگه داشته‌اند و همه‌ی اموال مدرسه وقف آقا امام زمان علیه‌السلام است و هیچ كس منافع مالی در این‌جا ندارد و حقوق بسیار كمی كه به معلمین داده می‌شود، شاید خرج زندگی یك فرد را تأمین نكند ولی همه‌ی آن‌ها با عشق به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و آقا امام زمان علیه‌السّلام این جا كار می‌كنند.

یكی از مسائلی كه مد نظر آقای علامه بود،  انتخاب معلم است؛ معلّمی كه عاشقانه و مخلصانه كار بكند و خودش عامل باشد؛ چون خصوصاً در دبستان، عامل بودن مربی مهم‌ترین تأثیر‌گذاری را دارد. اگر معلم در دبستان عامل به راست‌گویی و صداقت باشد، یقیناً بچه‌هایی كه زیر دست او تربیت می‌شوند وقتی به راهنمایی می‌روند، صادق خواهند بود. مدیریت راهنمایی ما در شورا فرمودند: شما در دبستان روی حجاب خیلی كار كرده‌اید و بچّه‌ها بسیار به حجاب‌شان اهمیت می‌دهند. با این كه ما روی حجاب هیچ كاری نكردیم ولی چون همه‌ی ما به حجاب اعتقاد واقعی داشتیم، بچه‌ها محجّبه‌ی كامل شدند. من بسیار سنّتی و اُمّل هستم! و هنوز همان دیدگاه‌ها و عقاید پدربزرگ و مادربزرگ و پدر و مادرهایمان را دارم و احساس می‌كنم همان تربیت روی بچّه‌ها تأثیر گذار است. اگر بچّه‌های آن زمان به پدر‌ها بسیار احترام می‌گذاشتند و جلوی پای پدر بلند می‌شدند، الآن هم باید جلوی پای پدر بلند شوند. اگر آن زمان ما به لباس روحانیت احترام می‌گذاشتیم و احساس می‌كردیم نایب امام زمان را می‌بینیم، باید بچّه‌ها همین اعتقاد را داشته باشند. اگر ما چادر را حجاب برتر می‌دانیم، بچّه‌ها باید به این اعتقاد برسند. در عین حال كه مدرسه‌ی ستوده محیط بسیار شادی دارد، اعتقاد ما این است كه باید روی مسایل اعتقادی محكم بایستیم و با روش‌های شاد و شیرین، اعتقاد برتر خود را به بچّه‌ها انتقال دهیم.

من رقابت بچّه‌ها در مسائل آموزشی را نمی‌پسندم. شما ببینید مدارسی كه رفاقت را به جای رقابت جای‌گزین كردند، چه‌قدر موفق هستند. به جای این كه بچّه هم‌كلاسی خودش را كنار بزند تا خودش پیش‌رفت كند، باید به او بگوییم: دست دوستت را بگیر و با هم پیشرفت كنید.

در كنار آموزش‌های دینی ، ما باید عرِق به وطن را هم به بچه‌ها یاد بد دهیم. اگر بچّه به ایرانی بودنش عشق داشته باشد، هرگز كشورش را ترك نمی‌كند و اگر به خارج برود، تخصصی می‌گیرد و برمی‌گردد و فرهنگ آن‌ها را نمی‌گیرد. من هرگز اجازه نمی‌دهم بچّه‌ها چادر عربی سر كنند، چون اعتقاد دارم دختر باید رو گرفتن را یاد بگیرد و بداند ایرانی باید حجاب ایرانی یعنی چادر داشته باشد.

من به پرچم ایران احترام قائل می‌شوم و هرگز اجازه نمی‌دهم بچه‌ای روزنامه‌ای كه عكس پرچم در آن است زیر پایش بیاندازد یا چیزی در آن بپیچد. بچّه‌‌ها باید به این مسائل اهمیت بدهند، فقط رفتن به دانشگاه مهم نیست. وقتی شما وارد منزل می‌شوید، صفا و صمیمیت منزل و گرمای محبّت مادر به بچّه‌ها برایتان مهم‌تر است یا فوق لیسانس و دكترای خانم؟! در قدیم مادرهای ما مسایل روان‌شناسی را كه از دین‌شان سرچشمه گرفته بود رعایت می‌كردند و حرف علما و روحانیت را گوش می‌دادند. من نمی‌گویم: روان‌شناسی غربی غلط است، ولی ما چیزهای قشنگ‌تری داریم كه از دینمان نشأت می‌گیرد كه اگر آن‌ها را عمل كنیم، در مسائل تربیتی و اخلاقی موفق‌تریم.

مشكلاتی كه بین زن و شوهرهای جوان وجود دارد ، برای این است كه آن‌ها مهارت‌های زندگی را در دبیرستان یاد نگرفته‌اند. من اگر دبیرستان بازكنم، یقیناً این قدر به درس اهمیت نمی‌دهم كه به یادگیری آیین زندگی اهمیت می‌دهم تا دخترها بدانند در آینده چگونه با همسر و فرزندانشان برخورد كنند. در آن دنیا از ما سؤال نمی‌كنند آیا دكترا گرفته‌ای یا نه؟ هر چند باید از گهواره تا گور دانش بجوییم ولی در كنار این علم، باید معرفت به هدف زندگی پیدا كنیم. ما در عین حال كه علوم جدید را یاد می‌گیریم، باید از آن‌ها در جهت همسرداری و فرزندداری استفاده كنیم. الآن در جامعه‌ی ما این نقش كم‌رنگ شده و متأسفانه كنكور برای خانواده‌ها و مدارس، حرف اوّل را می‌زند. باید روی اولیا و بچه‌ها كار كنیم تا كنكور را وسیله‌ای بدانند كه انسانیت‌شان كامل بشود نه این‌كه دفترچه‌ی دوستش را بردارد تا از درس عقب نیفتد و به خاطر رقابت به گناه كشیده ‌شود!

در مورد حجاب و چادر بچّه‌ها تا به سن تكلیف نرسیده‌اند، در مدرسه‌ی ما آزاداند یا چادر سر كنند یا مقنعه بپوشند. بعد از این كه به تكلیف می‌رسند، خودشان عاشقانه چادر را انتخاب می‌كنند؛ چون هم مادران آن‌ها با چادر هستند هم معلّمین. البته بچّه‌ها در كلاس  آزاداند چادر، روسری و مقنعه را بردارند ولی در حیاط مدرسه كه اشراف دارد با مقنعه هستند.

من اعتقادم این است كه دخترها هر چه زودتر ازدواج كنند بهتر است. این دستور دین ما است. هر چه دین گفته ما باید مطیع آن باشیم. نمی‌شود جاهایی را كه به نفعمان است بگیریم و جاهایی را كه به ضررمان است كنار بگذاریم. ما دختری داشتیم كه دوّم راهنمایی ازدواج كرد. ما باید از این‌ها حمایت كنیم. این كار، كار قشنگی است و این پسر و دختر جذب خیلی مسائل در جامعه نمی‌شوند. این دختر درسش را هم خواند، دانشگاهش را هم رفت و الآن هم یك بچّه دارد. من اعتقاد دارم دخترها اگر ازدواج بكنند و بروند دانشگاه خیلی بهتر است؛ چون اگر ازدواج نكنند، توقع‌شان بالا می‌رود. هر چه دخترخانم‌ها سنّ‌شان كمتر باشد، نسبت به پدر و مادر كه مصلحت آن‌ها را بهتر می‌دانند، مطیع‌تراند. من خودم دبیرستان بودم ازدواج كردم. همسرم شهید شاهرخی معاون وزیر بازرگانی بودند كه در ۷ تیر همراه با شهید بهشتی به شهادت رسیدند و من افتخار می‌كنم كه همسر شهید هستم. آن زمان ۱۹ سالم بود و دو فرزند داشتم و تازه دیپلم گرفته بودم. سال ۶۲ رشته‌ی پزشكی قبول شدم. سال سوّم دانشگاه بودم كه پسرم دبستان نیكان رفت. در آن‌جا پنج‌شنبه عصرها جلسات دانش‌افزایی داشتیم. معلّم پسرم مرا صدا كرد و گفت: محمّد اُفت كرده. من احساس كردم به خاطر درس و دانشگاه از بچّه‌ها فاصله گرفته‌ام. در جلسات دانش‌افزایی نیكان با آقای پرورش صحبت كردم. ایشان گفتند: واحد كمتر بگیرید. باز راضی نشدم و احساس كردم رسیدگی به فرزند واجب‌تر است. پزشكی را بوسیدم و كنار گذاشتم، با این كه با سختی كنكور دادم و با سختی هم درس می‌خواندم و هم كار می‌كردم ولی احساس كردم وظیفه‌ی مادری در این جا از نظر شرعی مهم‌‌تر است. وقتی بچه‌ها بزرگ‌تر شدند دوباره كنكور دادم و علوم تربیتی دانشگاه شهید بهشتی تا مقطع لیسانس خواندم. من از درس و مطالعه هیچ‌گاه جدا نشدم مثلاٌ دوره‌هایی كه آقای مهدی كرباسچیان در دانشگاه شهید بهشتی در زمینه‌ی علوم تربیتی گذاشته بودند، شركت كردم. الآن می‌خواهم كلاس‌های حدیث‌شناسی و قرآن‌شناسی بروم. ما باید در زمینه‌های روان‌شناسی و علوم تربیتی آگاهی‌مان را زیاد كنیم تا بتوانیم با بچّه‌ها بهتر ارتباط برقرار بكنیم ولی وظیفه‌ی اصلی ما، مادر بودن و همسر بودن ماست.

من معتقدم نباید جلوی دخترها را در رفتن به دانشگاه بگیریم؛ امّا باید ببینیم ظرفیت‌شان چه‌قدر است؟ دختر من دندان‌پزشكی قبول شد و تنها دانشجویی بود كه در دانشگاه شهید بهشتی با چادر بود. دخترها باید رشته‌هایی بروند كه در زندگی‌شان مفید باشد مثلاٌ یك دختر مهندس مكانیك می‌خواهد چه كار كند؟ مگر حضرت زهرا سلام‌لله علیها نفرمودند: هر قدر زن با نامحرم كمتر ارتباط داشته باشد، برای او بهتر است. رشته‌های علوم انسانی مثل علوم تربیتی و رشته‌هایی كه به مادربودن و همسر بودن‌شان كمك كند و بعداٌ بتوانند در محیط‌های سالم فعالیت اجتماعی داشته باشند برای دخترها مناسب‌تر است.

من اعتقاد دارم بچه‌ها باید به یك روحانی وصل باشند. ما هر ماه در خانه هیأت داریم كه پسرهای من كارهای آن را انجام می‌دهند. حدود ۹۰-۸۰ نفر می‌آیند. علمای مختلف را دعوت می‌كنیم تا بچّه‌ها به روحانیون علاقه‌مند و به اهل‌بیت وصل شوند چون در واقع ما مربّی نیستیم، اصل تربیت دست خدا و ائمه‌ی ‌اطهار است.

آقای دوایی مثل برادر ما هستند و همیشه به ایشان ارادت داشتیم و هر موقع نیاز به مشورت داشتیم، كم نگذاشتند. آقای كلاه‌دوز از مدرسه‌ی روزبه برای ثبت نام تشریف می‌آوردند كمك می‌كردند. آقای تنها از مدرسه‌ی احسان فرزندشان این جا بودند. آقای حمید نیك‌خواه جزء هیأت امنای مدرسه هستند و خواهر ایشان معلّم كلاس اوّل ما هستند. ما از همه‌ی این بزرگواران كمك گرفتیم . نوه‌ی خود آقای علامه این جا معلّم هستند. خلاصه ما از مدارس علوی، نیكان، روزبه، احسان و دیگر مدارس اسلامی كمك می‌گیریم و به بعضی مدارس كمك می‌دهیم. اعتقاد من این است كه مدارس اسلامی برای تربیت و انسان‌سازی باید ید واحد باشند چه دخترانه و چه پسرانه. ما نباید خودمان را جدا از هم ببینیم و نباید در ارائه‌ی تجربیات بخل داشته باشیم. خدا را شاهد می‌گیرم از هر مدرسه‌ای برای بازدید مدرسه‌ی ستوده آمدند، هر چه از طرح درس‌ها و تجربیات بلد بودم، در اختیارشان گذاشتم. ما با مدرسه‌ی‌ تزكیه ارتباط داریم، هم ما كمك می‌گیریم، هم آن‌ها كمك می‌گیرند. ما مدارس اسلامی باید ببینیم اسلام چه انتظاری از ما دارد، آن را اجرا كنیم. اگر می‌توانیم كمك مالی بدهیم. اگر می‌توانیم كمك فكری بدهیم و اگر می‌توانیم كمك انسانی بدهیم؛ چون در راه دینمان می‌دهیم.

من دوره‌های دفتر تأمین نیروی انسانی را دیده‌ام و آقای مهدی كرباسچیان مثل برادر به ما یاری رساندند و در جایی كه لازم داشتیم سخنران معرفی كردند. آقای محمدعلی فیاض‌بخش سال‌های اوّل تست ورودی دبستان ما را انجام می‌دادند و برای معلمین ما تدریس داشته‌اند. ما در عین حال كه وابسته به هیچ مدرسه‌ای نبودیم ولی با احساسات مذهبی و اعتقاد به ولایت كار را پیش بردیم.

من اعتقادم بر این است كه اصل تربیت در دست پدر و مادرها است و همیشه به اولیا گفته‌ام: اگر می‌خواهید بچّه‌ی شما نمازخوان بشود. شما باید نماز را به او یاد بدهید. ما آن چه در خانه یاد گرفته، در مدرسه تقویت می‌كنیم. ۳ ضلع مثلث مدرسه، خانواده و دانش‌آموز باید با هم هم‌آهنگ باشند. بنابراین هر كار تربیتی كه ما در مدرسه انجام می‌دهیم، باید خانواده مطلع باشد. اگر مدرسه یك ساز بزند و خانواده یك ساز جدا، بچّه دچار تضاد می‌شود و صدمه می‌خورد. همان طور كه پدر و مادر اگر با هم اختلاف داشته باشند، در تربیت بچّه تأثیر منفی دارد، مدرسه و خانه هم اگر اختلاف داشته باشند، روی تربیت بچّه تأثیر‌گذار است. لذا ما كلاس‌های دانش‌افزایی برای خانواده‌ها داشتیم؛ تفسیر نهج‌البلاغه گذاشتیم؛ در مسائل اخلاقی و مسائل تربیتی و نكات پزشكی و بهداشتی با خانواده‌ها صحبت داشتیم. بیشتر این جلسات برای مادرهاست و در طول سال دو سه بار پدرها را هم دعوت می‌كنیم. هم‌چنین نوار به خانه‌ها می‌دهیم كه پدرها استفاده كنند؛ چون خیلی از مادرها درخواست می‌كنند كه مطالب جلسات آن‌ها برای پدرها هم مطرح شود.

متأسفانه توقعات نسل جدید بیشتر شده است و ما ساده‌زیستی را فراموش كرده‌ایم. كسی كه ۴ بچّه دارد، ۴ اتاق خواب می‌خواهد. این از نظر تربیتی فاجعه است. ما مدارس اسلامی باید همّ و غمّ‌مان را روی این مسائل بگذاریم. فاصله‌ی ما با دین زیاد شده است. قدیم برای عروسی یك گوسفند می‌كشتند و غذایی می‌دادند، یك خانه زنانه، یك خانه مردانه و مجلس شادی با دل‌خوشی برگزار می‌شد و هیچ مشكلی هم نبود. الآن جوان‌ها به سن ۳۰ و ۴۰ می‌رسند و چون نمی‌توانند هزینه‌ی ازدواج را تأمین كنند، زیربار آن نمی‌روند و گناه در جامعه زیاد می‌شود. ما فرهنگی‌ها كه رقابت را ترویج، و رفاقت را لگدمال كردیم، ما كه با انواع جایزه دادن بچّه‌ها را شرطی كردیم و فردا كه این بچّه كارمند می‌شود تا زیرمیزی نگیرد، كار را راه نمی‌اندازد، در این مشكلات سهیم هستیم. واقعا اگر فرهنگ جامعه‌ی ما درست نشود، هویت خود را از دست می‌دهیم و خیلی مسؤولیم.

ما در كنار كار مدرسه، خدماتی برای كمك به ایتام داریم. به بچّه‌ها یاد می‌دهیم كه ماه رمضان قبل از این كه سفره‌ی خودتان رنگین بشود، سفره‌ی دیگران را رنگین كنید. عصرها برای توزیع آذوقه‌ برای فقرا یا جهیزیه برای ایتام، بچّه‌ها و مادرها را درگیر كرده‌ایم. بچّه‌ها باید خانواده‌های پائین‌تر از خودشان را ببینند.

من اعتقادم بر این است كه در هر سمتی هستیم چه مدیر چه معلّم، باید خادم باشیم و یك خادم باید در دست‌رس باشد. خیلی از مدیران در دست‌رس نیستند. اولیا باید وقتی وارد مدرسه می‌شوند، شخص مدیر را ببینند و بتوانند با او درد دل كرده و آرامش پیدا بكنند.

التماس دعا