مصاحبه انجام شده در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۲

بسم الله الرحمن الرحیم

 

من متولد ۱۲۹۹ هستم و دیپلم دانشسرای مقدماتی تربیت معلم داشتم  که در آن درسهای روانشناسی، ادبیات، زبان انگلیسی و فرانسه خواندم. درسال ۱۳۳۹ در جلساتی که می‌رفتم دوستی به من گفت: روحانی‌ای به نام آقای طاهری می‌خواهند یک مدرسه‌ی دخترانه باز کنند و دنبال خانمی می‌گردند که با حجاب باشد و مسؤولیت مدرسه را به عهده بگیرد. بعد از رفت وآمد زیاد و رضایت همسرم، قرار شد من با این مدرسه هم‌کاری کنم. آقای طاهری فرمودند: شما فقط یک ساعت در روز بیایید به مدرسه‌ی فخریه سر بزنید و بروید. به آن نشان که صبح که می‌رفتم تا تقریبا ۹ شب در مدرسه بودم و کارها را انجام می‌دادم. بعد از یک سال لطف خدا شامل حالمان شد و خانم نیکومنش به پیشنهاد آقای علامه به مدرسه‌ی فخریه پـیوستند. به این ترتیب ارتباط با مرحوم آقای علامه و روزبه برقرار شد و این دو بزرگوار در همه‌ی کارهای مدرسه، راهنمای ما بودند و ما زیر نظر آن‌ها کار می‌کردیم و با کمک آن‌ها مدرسه را اداره می‌کردیم تا مدرسه رونق پیدا کرد. الحمد لله وضع مدرسه از هرجهت رضایت‌بخش بود خصوصاً وضع دینی و نماز بچه‌ها و ما معلمین و شاگردان خوبی داشتیم.

من یادم هست با معلم‌ها می‌رفتیم منزل آقای علامه و به هر مشکلی بر می‌خوردیم، آقای علامه یا آقای روزبه کارگشای ما بودند و مشکلات ما را حل می‌کردند. آقای روزبه روش تدریس برای خانم‌معلم‌ها می‌گفتند. همچنین روش اخلاقی و این که معلم چه لباسی باید بپوشد و رفتارش چگونه باشد و خانم‌ها تقریبا هر چه ایشان می‌فرمودند، اجرا می‌کردند. اکثراً ما بعد از رفتن بچه‌ها ساعت‌هایی که مدرسه کاری نداشتیم، می‌رفتیم مدرسه‌ی علوی خدمت آقای روزبه. آقای طاهری خودشان از علاقه‌مندان آقای علامه و آقای روزبه بودند و در اداره‌ی مدرسه با این دو بزرگوار مشورت می‌کردند. همه‌ی خدمات و مشاوره‌های آقای علامه و آقای روزبه برای من خاطره است. آقای طاهری بعد از انقلاب به مشهد رفته و همان جا به رحمت خدا رفتند.

چون من در همه‌ی دروس وارد بودم، اگر معلمی نمی‌آمد، خودم کلاسش را اداره می‌کردم. حساب مدیریت نبود، حساب پرستاری ومراقبت بچه‌ها بود که خدای نکرده لطمه‌ای به آن‌ها وارد نشود.

ابتدا مدرسه خیلی کوچک بود. بعد رفتیم انتهای کوچه‌ی اسدی، آقای طاهری زمینی گرفتند و ساختند: دوطبقه دبستان و طرف دیگر راهنمایی . بعد دبیرستان به محل دیگری منتقل شد که خانم نظری مسؤولش بود. من مدتی مدیر دبستان و مدت کوتاهی مدیر راهنمایی بودم. خانم ریاحی و خواهرشان هم در اداره‌ی مدرسه کمک می‌کردند. البته چند سال بعد از ما آمدند. خانم حاضری هم معلم قرآن بودند، که فوق‌العاده زحمت می‌کشیدند.

بعد از انقلاب مدرسه در اختیار آموزش و پروش قرار گرفت و اسمش به مدرسه‌ی زینب تغییر کرد و من دو سه سالی بعد از انقلاب مشغول به کار بودم و در سال ۱۳۶۵ بازنشست شدم.

اگر در مدرسه‌ی ما بچه‌ها سر جلسه‌ی امتحان بودند، رییس اداره که می‌آمد، باید دم درب بایستد تا بچه‌ها چادر سرشان بکنند و با اجازه می‌آمدند بازرسی می‌کردند. وضع مدرسه‌ی فخریه با مدارس دیگر خیلی فرق داشت. ما بچه‌ای نداشتیم که بدون چادر وارد مدرسه بشود. وقتی ظهرمی‌شد بچه‌ها فوری می‌رفتند طبقه‌ی بالا فرش پهن می‌کردند ودر صف‌های منظم می‌ایستادند و من نماز را بلند می‌خواندم وبچه‌ها با من می‌خواندند.

در زمان شاه گاهی از اداره‌ی آموزش و پرورش می‌آمدند بازرسی، اما نمی‌توانستند از برنامه‌های مدرسه‌ی ما ایراد بگیرند. اگر در اداره جلساتی برای مدیران بود، وقتی من می‌رفتم، خودشان می‌گفتند: این جلسه مناسب شما نیست، شما فعلاً بروید، اگر کاری بود به شما خبر می‌دهیم.

معلم‌های جدید که معرفی می‌شدند، خانم نیکومنش از گوشه و کنار تحقیق می‌کردند و اگر می‌دیدند خوب هستند، از آن‌ها  برای هم‌کاری دعوت می‌کردیم.

بیشتر خانواده‌هایی که مایل بودند فرزند خود را مدرسه‌ی ما بیاورند، خوب بودند و همان برخورد اولیه نشان می‌داد که واجد شرایط هستند و ما آن‌ها را ثبت نام می‌کردیم.

در مدرسه‌ی ما مسایل تربیتی و اخلاقی بیشتر مورد توجه بود. ما از دبستان شروع کردیم و کلاس به کلاس به ششم دبستان رسیدیم چون آن موقع دبستان شش کلاس داشت. بعد دبیرستان را با کلاس اول شروع کردیم. سال بعد دوم و بعد سوم… وقتی تعداد کلاس‌ها زیاد شد، دبیرستان به جای دیگر انتقال یافت. فارغ‌التحصیلان دبیرستان ما به دانشگاه راه پیدا کردند.

معلم‌های ما هر چند حقوق کافی نداشتند، با عشق وعلاقه‌ی خاصی کار می‌کردند و تا زمانی که استخدام نشده بودند، آقای طاهری به آن‌ها حقوق می‌دادند.

توصیه‌ی من همیشه به معلم‌ها این بود که لزومی ندارد شما برای بچه‌ها صحبت کنید؛ اخلاق، رفتار و حتی لباس پوشیدن شما برای بچه‌ها درس است. اگر معلمی شاگردی را از کلاس بیرون می‌کرد، من او را می‌آوردم دفتر و از او پذیرایی می‌کردم و اگر تکلیفش را انجام نداده بود، آن را انجام می‌داد و با روی خوش از دفتر می‌رفت. بعد به خانم معلم‌ها توصیه می‌کردم که اگر شما شاگردی را از کلاس بیرون کنید، با خودش می‌گوید: این معلم نمی‌تواند مرا در کلاس اداره کند و این ناتوانی معلم را نشان می‌دهد.