مصاحبه انجام شده در ۱۳۸۳/۸/۱۰

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ما علامه را مثل خیلی از بزرگان خودمان نشناختیم. گفتیم: به به عجب مردی است ولی نشناختیم كه او چه شاهكاری در خلقت بوده است. این ها حجت هایی هستند، می آیند و می روند و متأسفانه ما كور و كر هستیم. مواظب باشید كه ذهن افراد، برای علامه افسانه سازی نكند. هشدار بدهید كه ما می خواهیم تصویرعلامه ی واقعی را داشته باشیم نه علامه ی خیالی را.

عده ای باید بنشینند و روی اندیشه های تربیتی، خصوصیات اخلاقی، تفكر فلسفی و مكتب فكری علامه تحقیق كنند. باید ذهنیات افرادی كه با علامه دم خور بودند را مد نظر قرار داد.

یكی از موفقیت های بزرگ علامه این بود كه ایشان خدمت حاج شیخ رجب علی خیاط می رسید.من برای اولین بارعلامه را در منزل شیخ رجب علی دیدم ؛ جلسات اولی بود كه من خدمت شیخ رسیده بودم. هیچ صحبتی هم نمی كرد و فقط گوش می داد و به شیخ نگاه می كرد و بعد هم بلند می شد و می رفت. شیخ هم به ایشان خیلی علاقمند بود. این جریان حدود سال ۴۰ بعد از تأسیس مدرسه ی علوی بود.

بعد از آن من علامه را زیارت نكردم تا سال ۴۳٫ در این دوران گاهی در محضر شیخ صحبت می شد. من خیلی كنجكاو بودم كه آقای علامه چرا نمی آیند؟ و آشیخ رجب علی می فرمودند: ایشان مشغول كار دیگری است وهدف دیگری دارد و سخت در مورد آن تلاش می كند، من فقط می توانم او را دعا كنم. مشخص هم نبود كه آن هدف چیست؟

روزی وقتی از مدرسه فراغت پیدا كردم و در حدود ساعت ۵ بعدازظهر به منزل رسیدم، دیدم شیخی پشت در ایستاده و با دستش یادداشت می نویسد و با پایش محكم به در می زند. جلو رفتم، دیدم علامه است. سلام كردم. گفت: از ظهر تا حالا من این جا می گردم ؛ این كتاب شما را خواندم، خیلی جالب بود.

اولین كتاب من به نام راهنمای نویسندگی منتشر شده بود. ایشان لطف كرده و آن را خوانده بودند و بعد در ذهن خودشان من را برای تدریس انشای دبیرستان انتخاب كرده بودند. چون موقعی كه علامه چیزی را انتخاب می كرد، هیچ نیرویی جلو دارش نبود.گفت: رفتم پیش ناشركتاب و آدرس شما را گرفتم و آمدم این جا و حالا شما را پیدا كردم ؛ فقط زود در را باز كن كه من نماز بخوانم، بعد بنشینیم با هم صحبت كنیم.

آمدیم تو. بعد از نماز پرسید: شما الآن چه كار می كنید؟ گفتم: من دبیرم و تدریس می كنم، ضمنا ما مدرسه ای با این مشخصات داریم. به خیال خودم به ایشان خبر خوش می دادم كه ما هم در مسیر شماییم. گفت: عجب عجب! فرزندان امام زمان(عج) در خیابان فخرالدوله نشسته اند و چشم به راه افرادی مثل شما هستند و شما در خیابان بهار تدریس می‌کنید یعنی چه؟! فردا جواب جدت را چه می‌دهی؟ شما بایستی بیایید مدرسه‌ی علوی. گفتم: آقا شما به من اجازه بدهید، من این مدرسه را یا بایستی منحل كنم یا به یك نفر واگذار كنم. این یك سرمایه ی عظیم است. گفت: نخیر، از همین فردا شما به فكر یك نفر باش كه آن جا را اداره كند و ضمنا حسین ما در درس انشا ضعیف است شما برایش ساعاتی بگذار و با او كاركن. گفتم: چشم. برای این كار بعدازظهرها هفته ای ۳روز قرار گذاشتیم. سه چهار روز اول هم خود ایشان می آمدند و عقب می نشستند و مثل عقاب نگاه می كردند كه ببینند من چه كار می كنم.

پایان مهرماه كه ایشان امتحان داد، آقا فرمودند: می دانی شاگردت چه نمره ای گرفت ؟ گفتم: نه. گفت: ۱۸ و این شاهكاره! حالا كی می آیی ؟ گفتم: خدمتتان می آیم. گفت: كلاس های ما شروع شده و درس شما را هیچ كس نداده و باید شما تا پایان مهرماه بیایید. بالاخره ما هم كسی را پیدا كردیم و مدرسه ی دكتر مدرس را به او سپردیم و آماده شدیم كه به مدرسه ی علوی بیاییم. ولی از آن جایی كه علامه راضی نبود من با فكل و لباس خیلی شیك و كراوات سولكا و كفش كرپ و… وارد مدرسه بشوم، آن روز ها در بوئین زهرا زلزله آمده بود و ما برای این كه مبادا زلزله بیاید، آن شب در حیاط خوابیده بودیم. دزدها آمدند هر چه داشتیم بردند. صبح هیچ چیزی در خانه نبود. من رفتم منزل دایی ام دكتر مدرسی و جریان را گفتم. گفت: خیلی خوب، حالا ببین كدام یكی از لباس های من را می توانی بپوشی. ایشان بلندتر و چاق تر از من بودند. خلاصه یك دست لباس پوشیدم كه به تن من زار می زد و كفشی كه به پای من اندازه باشد، پیدا نشد. برگشتم خانه. یك جفت گیوه داشتم پوشیدم و با این قیافه وارد دبیرستان علوی شدم. علامه نگاه كرد و گفت: چی شده؟ گفتم: دیشب دزد خانه مان را زده و من هیچ لباس دیگری نداشتم. گفت: الحمدلله این لباس به درد این جا می خورد. بگذار شاگرد بفهمد كه معلمش كه دارای تحصیلات عالی است، با این لباس سر كلاس می رود.

زنگ زده شد. به آقای علامه گفتم: شما بفرمایید مرا معرفی كنید. گفت: نه، خودت برو سركلاس و خودت را معرفی كن، معرفی من فایده ای ندارد. برگشت و رفت داخل دفتر نشست. شاید هیچ جا یك چنین عملی انجام نمی شد! بالاخره مدیر مدرسه می آمد معلم را معرفی می كرد. گفت: در كلاس را باز كن و برو داخل،اگر توانستی كلاس را بگیری و اداره بكنی، موفقی ولی اگر نتوانستی، موفق نیستی! من رفتم درس را شروع كردم و تا پایان یك سره راجع به تاریخ و علم و فنون نویسندگی با شتاب زدگی بسیار درس دادم. زنگ تفریح زده شد و من آمدم بیرون. آن روز فهمیدم كه بعضی شاگردان می آیند و به علامه خبر می دهند كه چه اتفاقی افتاده است. ایشان اشاره كرد و من رفتم جلو، گفت: آقا موفق شدی ! به نظر بچه ها كلاست بسیار عالی بود و خیلی راضی بودند. خیلی دعا كرد و این منجر به این شد كه از همان ساعت اول در من نسبت به مدرسه ی علوی یك عشقی به وجود آمد، عشقی خارق العاده كه هنوز بعد از سال های سال با علوی نزدیك هستم و تا این اندازه در كار علوی و مشكلات آن صحبت و فكرمی كنم. این ها همه اش از نفس علامه است.

به هر حال كم كم شروع كردیم. یكی از افتخارات علامه این بود كه پاشنه ی گیوه را ور می كشید و هر جایی معلمی در تهران سراغ پیدا می كرد كه اعتقاد و‌ ایمان و خصوصیات اخلاقی خوبی داشت كه به درد بچه ها و فرزندان امام زمان(عج) می خورد، او را به هر شكلی بود، از هر جا می آورد مدرسه ی علوی. از بهترین مدرسه ها بهترین معلمین را جمع می كرد. آن روز مدرسه علوی از لحاظ كادر علمی، هم پایه ی دانشگاه تهران بود. اگر دكتر جناب می آمد فیزیك درس می داد، احساس نمی كرد كه از دانشگاه آمده به یك دبیرستان عادی، برایش افتخار هم بود كه به مدرسه ی علوی آمده.

علامه می گفت: مدارس اروپا چه امكاناتی دارد و چه طور اداره می شود ؟ مدرسه ی علوی بایستی هم پایه ی آن ها بشود! كه نگویند مسلمان ها یك مدرسه ی حسابی ندارند.

ما سال اول را با موفقیت بسیار چشم گیر تمام كردیم. سال دوم من رفتم سر كلاس. بچه ها استقبال می كردند. بیشتر خود من صحبت می كردم یا می گفتم بچه ها می نوشتند كه دستشان روان شود. یك بار از در كلاس آمدم بیرون، دیدم آقا دم دفترایستاده. گفت: تشریف بیاورید این جا، رفتم. گفت: آقا مواظب بعضی از كلمات در كلاس باشید. شما گفته اید كه زندان جای مردان بزرگ است ؛ با اوضاع سیاسی فعلی كه ما گرفتار آن هستیم، شما باید ملاحظه كنید. گفتم: صحبت شما را قبول دارم ولی هنوز من از كلاس بیرون نیامده ام چه طور مطالب به شما رسیده است؟!

علامه در درون ارتباط صادقانه و عاشقانه وساده با خدای خود داشت كه هر كس نمی توانست به آن پی ببرد. علامه در زندگی غصه خوردن اصلا برایش مفهومی نداشت. دنیا در نظر او دور انداختنی بود. همه چیز را برای آن می خواست كه خیری برساند. از علامه مرتب می آموختیم. او مأمور بود برای ما تنبه ایجاد كند. ایشان معلمین را طبقه بندی كرده بود كه هركدام تا چه حد برای مدرسه كاری و مفید اند. هر ۱۵ روز كتاب های جدید را كه به درد مدرسه می خورد، برای كتاب خانه تهیه می كردیم. علامه می گفت: ما باید انسان پرورش دهیم تا به كمال برسد نه لزوما پزشك ومهندس شود و فیزیك و ریاضی بخواند.

ایشان در مسائل تعلیم و تربیت دقت ها و ظرافت هایی داشت كه ما كمتر دیدیم. از دست گذاشتن معلم روی شانه ی شاگرد سخت مضطرب می شد چون بچه دلش می خواهد با معلم خود ارتباط داشته باشد. علامه به تمام معنا هنرمند و هنر پیشه بود. مطلبی را كه برای زنده كردن انسان و فهماندن مذهب لازم می دانست، با شجاعت و جرأت خیلی ساده به بچه ها یا پدرها می گفت.

در مسجد الجواد چند جلسه سخن رانی داشت. گوشه ای می ایستاد و مثل یك نقال حرف می زد. مثل این بود كه آهن گداخته را در برف گذاشته باشند. تفكر طرف را آب می كرد و حرارت و سوز زندگی را جای آن می‌گذاشت. فن بیان علامه یك روش ابتكاری بود.

شبی ایشان گفتند: كجا می روی ؟ گفتم: منزل. گفتند: من ماشین ندارم. گفتم: من شما را می رسانم. سوار ماشین شدیم. من با ملاحظه رانندگی می كردم. گفتند: چرا این قدر یواش می روی ؟ گفتم: ترمز این ماشین (آریا) ها خوب نیست. گفتند: چاره ای ندارد ؟ گفتم: دستگاهی روی آن می گذارند تا ترمز قوی شود. یکی از دوستان فردا صبح آمد سر كلاس و گفت: كلید ماشین را بده ولی نگفت چه كار دارد. ظهر كلید ماشین را به من برگرداند. من عصر كه خواستم بروم، وقتی نشستم پشت ماشین حركت كردم، دیدم ترمز ماشین خیلی تیز و عالی شده. فردا به آن دوست گفتم: چه كار كردی ؟ گفت: آقای علامه گفتند: ماشین آقای مدرسی را ببر و ترمز آن را درست كن. علامه به این طریق خیالش راحت شده بود كه وقتی من می روم سر كلاس، دیگر نگران ترمز ماشین نیستم. این طور انسان داری می كرد.

یكی از دوستان در بیمارستان بستری بود. من و آقای مجمریان قرار گذاشتیم بعد از ظهر ملاقات او برویم. جلوی یك سینما قرار گذاشتیم. من كمی زودتر آمدم و قدم می زدم. آقای مجمریان آمد. باهم رفتیم و رفیقمان را دیدیم. وقتی صبح وارد مدرسه شدم، آقای علامه را دیدم كه دم در ایستاده، گفت: شما دیروز بعد از ظهر كجا بودی ؟ گفتم: رفتیم عیادت. گفت: خیلی خوب، كجا باهم وعده كرده بودید ؟ گفتم: دم سینما. گفت: این جا اشتباه است، چرا دم مسجد وعده نكرده بودید ؟

علامه برای كسی كه با او مخالف بود ماشین و خانه خرید. به جا درشتی می كرد و به جا نرمش. برای همه افراد مثل پدر دل سوز بود. از پشت شیشه ی درب، كلاس را نگاه می كرد. كلاس یكی از معلمین را دید خیلی به هم ریخته است. در شورای معلمین گفت: چه كنیم كه كلاس ها آرام تر باشد و استاد بهتر كلاس را اداره كند ؟ اصلا نگفت كه این قصور معلم است. تصمیم گرفتیم من سری به كلاس ها بزنم تا بچه ها آرام شدند.

نمی دانم، علامه فنون تعلیم و تربیت را كجا خوانده بود. یك فارغ التحصیل رشته ی تعلیم و تربیت از بزرگترین كشورها نمی توانست با این روش ها و شگردها عمل كند. علم علامه جنبه ی خدادادی داشت. نفس شیخ رجب علی روی علامه بسیار مؤثر بود. كما این كه نفس علامه روی ما اثر داشت و ما هر جا رفتیم موفق بودیم و هنوز هم هستیم. باید وجود علامه در مدرسه و خانه را به طور ظریف و لطیف ببینیم و به نسل های آینده بگوییم كه فكر نكنید ما آدم نداشتیم؛ داشتیم و داریم ولی آن ها را نمی شناسیم و قدر آن ها را نمی‌دانیم.

علامه صد سال از تعلیم و تربیت ایران جلو تر بود. همان طور كه ما صد سال عقبیم. باید آموزش و پرورش زمان علامه را شناخت. سیاست آن زمان با علامه جور در نمی آمد. آن ها انسان با كمال كه زیر حرف زور نرود را نمی خواستند. اگر علامه در اروپا بود، شاید در همه جا مجسمه اش را می گذاشتند و كتاب ها در شرح حالش نوشته بودند.